8/8/93

عصرش خیلی حوصله م سر فته بود ...

تصمیم گرفتم بزنم بیرون از خونه ...

رفتم سراغ مامانم که با هم بریم بیرون ...

آخه مامانم صبحش میخاست بره بیرون برای خرید

ظروف یکبار مصرف ....

اگه یادتون باشه مامانم هر سال روز تاسوعا

نذری داره ...

پارسال موقع هم زدن حلیم نذری از امام حسین

خواستم که محبت منو از دل آ... بیرون ببره

و یه جوری کمکش کنه که به زندگیش برگرده ...

اینو از ته دلم خواسته بودم ...

و خدا رو شکر که جواب هم گرفتم ...

الان بعد از گذشت یکسال از اون تاریخ همه چیز آرووم شده

و آ... با ز... دارن با هم زندگی می کنند ...

خوب و بدش رو نمیدونم اما هر چی هست

انقدر سرشون به زندگیشون گرم شده

که دیگه به تنها چیزی که فکر نمی کنند

من هستم و این تنها آرزوی من بود ...

اینجوری حداقل یکی از مشکلاتم حل شده

و تمرکزم رو به دست آوردم می تونم

روی بقیه ی مشکلاتم تمرکز کنم

( از این بایت راضی هستم )


و اما پنج شنبه هشتم آبان 93

عصر رفتم خونه ی مامانم که با هم بریم

ظروف یکبار مصرف و پلاستیک و دارچین و ...بخریم ...

مامانم گفت :

- هوا تاریکه بزار فردا بریم

- پاشو مامان تنبلی نکن فردا باید بریم

بلغور بگیریم دیگه نمیرسیم که ظرفا رو بخریم...

منم باید داروهام رو بگیرم 

- باشه ...بریم

 من و مامان از خونه زدیم بیرون

داشتیم توی پیاده رو می رفتیم که من داروخونه

رو سمت مقابل خیابون دیدم به مامانم گفتم

که بریم  اون سمت خیابون ...

من از روی بلوک جدول خیابون رد شدم

بعد مامانم که میخاست رد بشه

متاسفانه پاش رفت توی یکی از این چاله هایی

که شهرداری میکنه برای ترمیم بلوکهای جدول

و بعد همونطوری پر نکرده رهاش میکنه و میره ..

صدای جیغ مادرم رو شنیدم برگشتم دیدم

مامانم روی زمین افتاده و داره از درد به خودش میپیچه

..کمکش کردم که بشینه فقط خدا میدونه چه دردی می کشید ...

مچ پاش شکسته  و در رفته بود ...

وقتی دکتر عکس پاش رو نگاه کرد گفت که

باید جراحی بشه و توی پاش پلاتین کار بزارند

خلاصه این شد که یک هفته توی بیمارستان و

الان هم یک هفته س توی خونه بستری شده

و معلوم هم نیست که بعدا بتونه راه بره ...

فعلا که من دارم ازش مراقبت می کنم

تا ببینم چی پیش میاد ...

لطفا واسه مادرم دعا کنید...

ممنون...



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 14:9 | نویسنده : باران پاییز |

سلام

بازم منم ....

اومدم با یه بیماری جدید ...

گاهی خودم خنده م میگیره از اینهمه بیماری که دارم

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 8:59 | نویسنده : باران پاییز |

 

سلام ...آدینه ی خوبی رو واسه همه آرزو میکنم

 

( دیروز تولدم بود....تنها سالیه که آ... تولدم رو تبریک نگفت )



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 17:13 | نویسنده : باران پاییز |

برای آمدن

عجلـه نـکن

تـو دیگر برای من،

مـثل آخریـن درخواست یک اعدامی هستـی؛

شدن

یا

نشدن ات

کمـکی بـه زندگی ام نخواهد کرد . . .

 

آزاد نوروزی

 

 

پ . ن:

یه جورایی حال و روز این روزامه ...



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 22:56 | نویسنده : باران پاییز |
سلام ..

بازم منم

اومدم  که بگم خوبم ...البته نه زیاد

یه مشکلی برای چشم راستم پیش اومده

و اون اینکه توی شبکیه ی چشم راستم کنار مرکز تجمع

اعصاب بیناییم یه تاول ایجاد شده که با سر درد زیاد همراه بود

رفتم بیمارستان و کلی این ور و اونور آخرش متوجه شدم

که عملا هیچ کاری نمیشه کرد

تاول که در اثر مصرف کورتون ایجاد شده خیلی به اعصاب بینایی

نزدیکه و باعث شده لایه ی محافظ شبکیه از بین بره

توی اسکن مثه یه ردیف سلول زرد نشون داده شده ...

و در عین حال هیچ کاری هم نمیشه کرد فقط باید هر ماه برم

برای چک شبکیه ...

 

مراقب چشماتون باشید

و از داروهایی که حاوی کورتون هستند مثه

( دگزا متازون ، بتا متازون و متیل پردونیزولون و .....)

کمتر استفاده کنید

عکسای اسکن رو در ادامه ی مطلب واسه تون میزارم

 

واسه منم دعا کنید

 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 16:14 | نویسنده : باران پاییز |

سلام ....
 
هر چند با تاخیر
 
دیگه یواش یواش همه ی پستام داره با عذر خواهی
 
برای تاخیرم شروع میشه....
 
ببخشید....
 



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 0:8 | نویسنده : باران پاییز |
سلام ...

طاعات و عبادات همه ی دوستان عزیزم مقبول درگاه حق

ببخشید به مدت نتونستم بیام

یه مشکل تقریبا بزرگ واسه م پیش اومد در رابطه با خونه

اما خدا رو شکر حل شد واسه م دعا کنید

میدونم توقع زیادی هست

ولی از ته دلتون واسه م دعا کنید

همه تون رو دوست دارم



تاريخ : دوشنبه شانزدهم تیر 1393 | 22:53 | نویسنده : باران پاییز |
سلام

کی گفته  مرگ حقه ؟

هیچم حق نیست

حق عموی من نبود بمیره

نازنین ترین مردی بود که توی همه ی عمرم دیده م ...

26خرداد ساعت 4 بعدازظهر ...چراغ عمرش خاموش شد....



تاريخ : شنبه سی و یکم خرداد 1393 | 14:59 | نویسنده : باران پاییز |
سلام

یه مقدار مشکلات بهم فشار آورده ن

نمیتونم بگم چه مشکلاتی چون ممکنه باعث سوءتفاهم بشه

ولی خب مشکل ند دیگه ...

همونجوری که ممکنه برای همه ی خانواده ها پیش بیاد

اینم بگم که من توی این داستانا بی تقصیرم ....

روحیه م زیاد تعریفی نداره ...

آهنگ وبلاگ رو عوض کردم به درخواست دوست عزیزم  

شیدای  نازنین

( از بازدید کننده های قدیمی وبلاگ ) 

واسه م دعا کنید ....

یا حق



تاريخ : شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 | 19:42 | نویسنده : باران پاییز |
خب اینم نظریه واسه خودش ....آقا یا خانم ( من) گفته :

متاسفم برای زن هرزه ای مثل تو، هیچ شناختی ازت وبلاگت ندارم امروز اتفاقی دیدم ولی واقعا واست متسفم که اینقدر پوچ زندگی میکنی و افکار پوچی داری و با اینگه اینقدر ادعای خیلی چیزهایرو میکنی بخاطر یک گوشی میری خونه مامانت و خیلی چیزهای دیگه که خیلی بی ارزشه و ارزش زندگیتو خودت پایین آوردی



تاريخ : شنبه هفدهم خرداد 1393 | 20:11 | نویسنده : باران پاییز |

سلام دوستان عزیزم ...

ببخشید که یه مدت نتونستم بیام پیشتون ...

شکر خدا مشکل پسرم تا حدودی حل شده و

تقریبا همه چیز به روال عادی خودش برگشته

این مدت هم سرگرم خونه تکونی بودم آخه  عید بخاطر

جراحی نشد تر و تمیز کنم خونه رو ...

اما الان حسااابی همه رو شستم و همه چیز رو برق انداختم

تازه امروز کارام تموم شدن

یه خرده اعصابم راحت شده

همه تون رو تک به تک دوست دارم ...



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 | 15:9 | نویسنده : باران پاییز |
امروز آ..  و ز... اومده بودن خونه ی مامانم

شوهرم از سر کوچه ی مامانم که رد شده بود ماشین

آ... رو دیده بود در خونه ی شون

اومد بهم گفت :

_ خاک تو سرت آ... دست زنش رو گرفته آورده خونه ی مامانت ..

گفتم :

_ خب به من چه ؟

میگه :

_ اگه عرضه داشتی الان تو باید جای اون بودی

ماها رو هم از خاک بلند میکردی

من چی باید بگم ؟

چکار کنم ؟

بخدا دارم بالا میارم

چرا این عشق کوفتی انقدر واسه من مایه ی عذاب شده ؟

غلط کرده م کسی رو دوست داشتم که از شانس بد من پولداره ؟

من آدم نیستم؟

چرا انقدر به احساساتم توهین میشه ؟



تاريخ : جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 | 20:34 | نویسنده : باران پاییز |

 

سلام .... اتفاقات زیادی واسه م افتاده توی این مدت

 

که اکثرا هم نا خوشایند بودن ...

واسه پسر بزرگه م مشکلات زیادی پیش اومده ...

واسه ش نگرانم

گوشیم که تازه خریده بودم و اتفاقا هم گرون خریده بودمش

از جیب مانتوم افتاد توی تاکسی ...

از دستش دادم ...

سر همون قضیه ی گوشی با شوهرم بحثم شد

و تقریبا یه هفته ایی میشد که خونه ی پدرم رفته بودم ...

به همین خاطر هم دسترسی به نت نداشتم فقط با گوشی داداشم 

کامنتها رو میخوندم .... امشب برگشتم خونه ...

هه ... یاد یه شعری افتادم :

 

خود رنجم و خود صلح کنم عادتم این است

یک روز تحمل نکنم طاقتم این است

 

امشب هم در خدمت شما هستم

ببخشید اگه دیر .. ببخشید اگه مختصر ...

یه خرده فکرم مشغوله ...

همه تون رو دوست دارم

 



تاريخ : دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 | 23:23 | نویسنده : باران پاییز |

هر چند با تاخیر ....

سال نو مبارک...

سلام ....

میدونم دیر کردم ...

اما ....

نشد .... نشد که زودتر از این بیام پیشتون ...

دلم واسه ی همه تون تنگ شده بود ...

میخواستم بیام به وبلاگهای شما دوستان عزیزم

اما از شانس بد من الان که فرصتی شد که بیام عرض ادب

کنم سرعت نت انقدر پایینه که حتی پست جدیدم رو مجبور شدم

چند بار کپی کنم تا ثبت بشه ...

فکر کنم به خاطر مرحله ی جدید ثبت نام یارانه ها باشه

که انقدر سرعت نت پایین اومده ...

نتونستم وبلاگ شما دوستان عزیز رو باز کنم و

سلامی خدمتتون عرض کنم که همین جا از همه عذر خواهی میکنم ....




تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 23:21 | نویسنده : باران پاییز |

نمیدونم کار خوبی کردم یا نه ؟ اما دلم یه جورایی شور میزد...

دلم میخواست از حال و روزش خبر داشته باشم مخصوصا این

که زنداییم گفته بود :

آ ...از سالگرد داییم توی بیمارستان کیش بستریه ...






ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 23:3 | نویسنده : باران پاییز |